ورود به سایت

 

داستان عاشقی که عشق به دختر گدایی در قلبش ماندگار شد

در تاریخ : 95.10.04
فیس بوک
تویتر
گوگل پلاس
فیس نما

داستان عاشقی که عشق به دختر گدایی در قلبش ماندگار شد

سرزمین آریایی : داستان و خاطره ای خواندنی از علی پاینده ، نویسنده کشورمان در رابطه با گدایی که تصورات بینندگان این افراد در ظاهر و باطن را به رشته تحریر درآورده است.

مشاور املاکی در محله ی ما در شیراز هست که اعضایش با من رفاقتی دارند. صبحی آنجا نشسته بودم. از قضا گدایی آمد. هزار تومان کمکش کردم. محمد آقا روی صندلیِ کناری ام نشسته بود. مرد پا به سن گذاشته ایست که در دوران بازنشستگی در بنگاه کار می کند. وقتی دید من به گدا کمک می کنم پوزخند زد. پوزخندی معنی دار. رفتم توی نخش که علت پوزخندت چیست. آهی کشید و شروع کرد به تعریف. گفت که می دانی آقا رضا:
سال‌ها پیش، در روزگار جوانی، در قهوه خانه ای در اصفهان کنار پل چوبی نشسته بودم. گدایی آمد و من مثل حالای تو ۵ ریال کمکش کردم. مردی که بعداً از روی صحبت هایش متوجه شدم که معلم بازنشسته است روی تخت کناری ام نشسته بود. سفت و سخت معترض بود که چرا به گدا کمک کرده ام. گفتم که حالا چرا شما انقدر ناراحتید، کمک کردن به گدا جزء اعمال حسنه است. چه اشکالی دارد که شما انقدر ناراحت شده اید؟! مرد آه کشید. ازم خواست که کنار دستش بنشینم. جایم را عوض کردم و کنارش نشستم. برایم سفارش قلیان و چایی داد. بعد شروع کرد به تعریف. می‌گفت که:سال‌ها پیش وقتی جوان بودم در تهران خدمت می کردم. روزی مثل همین امروز تو در قهوه خانه ای نشسته بودم. قلیان می کشیدم، چایی می خوردم که دختر گدایی آمد. مثل همین امروز تو من هم بهش کمکی کردم و سکه ای دادم. ناخودآگاه چشمم به بر و رویش افتاد. دیدم که عجب دختر زیباییست. البته کمی چهره اش کثیف بود اما با یک کمی شست و شو واقعاً خارق العاده می شد. دختر را به کناری کشیدم. ازش پرسیدم که شما به این زیبایی و خوش بر و رویی، چرا گدایی می کنید؟ چرا ازدواج نمی کنید که دیگر محتاج گدایی نباشید! دختر محجوب سرش را پایین انداخت و گفت که من هم بدم نمی آید که ازدواج کنم اما چه کنم که کسی مرا نمی گیرد. گفتم که من حاضرم با شما ازدواج کنم. اگر می شود آدرس پدر و مادرتان را بدهید. زیر چشمی نگاهی به من انداخت. به نظرم آمد که او هم از من خوشش آمده. گفت که مادرش در فلان جای میدان توپخانه گدایی می کند. رفتم و مادر را یافتم. مادر گفت که اختیار دختر دست پدرش است و پدر در فلان جای باغ ملی گدایی می‌کند. رفتم و پدر را هم یافتم. پدر نگاهی به سر و روی من انداخت. به نظرم بدش نیامد. گفت که اینجا محل مناسبی جهت اینجور صحبت‌ها نیست. آدرسی داد و گفت که فلان موقع بیا اینجا جهت خواستگاری.
آدرس را یافتم. از جمله محلات بالا شهر بود. و چه خانه ای، چه امکاناتی، چشم آدم در می آمد. با خودم فکر کردم که خُب، حتماً این‌ها اینجا سرایدارند. زنگ در را زدم. خدمتکاری در را باز کرد. فامیل طرف را گفتم و گفتم که با فلانی کار دارم. خدمتکار گفت که ارباب بالا منتظر شما هستند. کنار ایستاد تا وارد شوم. باغ بسیار مجللی دور ویلای دو طبقه را فرا گرفته بود. با راهنمایی خدمتکار از پله‌ها بالا رفتم. حالا مثلاً من گل و شیرینی خریده بودم و کمی هم به سر و وضعم رسیده بودم که جلوی خانواده‌ی عروس آینده ام پُز بدهم اما وقتی وارد شدم، مادر را دیدم، چقدر طلا و جواهر، پدر را دیدم، با لباس حوله ایِ سر هم، پیپ به دهان روی از این صندلی های راحتی‌ها که عقب جلو می روند نشسته بود. دختر، وای خدای من چقدر خوشگل شده بود.
خجالت زده نشستم. پدر از من سوال کرد که خُب جوان، حالا که آمده ای خواستگاری، بگو ببینم شغلت چیست، چه کاره‌ای، چقدر درآمد داری؟ آیا می توانی دختر مرا خوشبخت کنی یا نه؟ گفتم که من معلمم و ۳۰۰ تومان حقوق می گیرم. پدر پرسید که خُب، کمک خرجی ای، چیزی، کار دومی نداری؟ گفتم وانتی هم دارم که در اوقات فراغت روی آن کار می کنم. حدوداً ماهی چهل تومان درآمد زایی می کند که سی تومان آن می رود بابت کرایه خانه و ده تومان هم کمک خرجم می شود. پدر پوزخند زد. گفت این‌ها که تو می گویی درآمد یک روز دختر من است. زن و مرد باید هم سطح باشند. تو اینگونه نمی توانی دختر مرا خوشبخت کنی. پدر به دخترش نگاه کرد. نگاهی هم به من انداخت. بعد مدتی سرش را پایین انداخت و فکر کرد. آخر سر گفت: هر چه فکر می کنم جوان خوبی هستی. پس راهی پیش پایت می گذارم. محلی را سراغ دارم که به تازگی خالی شده. یعنی کسی که آنجا گدایی می کرده از تهران رفته. اگر دختر مرا می خواهی باید تو هم به کسوت ما در بیایی.
آن روز من از آن خانواده وقت خواستم تا کمی فکر کنم. کلی با خودم کلنجار رفتم اما هر کار کردم نتوانستم تن به این کار بدهم. آن‌ها هم دخترشان را به من ندادند. آه… بعدها من ازدواج کردم؛ بچه دار شدم؛ بچه هایم بزرگ شدند؛ حالا من نوه هم دارم. اما هنوز هم آن دختر گدا در ذهنم است.
محمد آقا خودش هم آه کشید. حالا دیگر ظهر شده بود. بلند شد. نگاهی به من انداخت. گفت: تو جوانی، بدان که دنیا این طور که تو فکر می کنی نیست.
بعد لبخند زد و ادامه داد: تشریف بیاورید منزل ما جهت صرف ناهار.تشکر کردم. محمد آقا لبخندی زد، دست مرا فشرد و حرکت کرد سمت در.

 

بازگشت
 نظر دهید :
نام شما : *
ایمیل شما : *
نظر شما : *
پررنگ کج خط دار خط دار در وسط | سمت چپ وسط سمت راست | قرار دادن شکلک انتخاب رنگ | پنهان کردن متن قراردادن نقل قول تبدیل نوشته ها به زبان روسی قراردادن Spoiler
پرسش :
حاصل جمع دو با دو به حروف چند می شود ؟
پاسخ : *
حیات وحش و دیدنیهای ایران و جهان( مشاهده تمام مطالب )